• تاریخ : ۱۵ام آذر ۱۳۹۶
  • موضوع : مذهبی

به گفته خبرنگار گروه فرهنگی خبرنامه پرتال مذهبی مهر نور، همزمان با  ۱۷ ربیع الاول و سالروز ولادت خاتم الانبیا “حضرت محمد مصطفی (ص)” ایران اسلامی غرق در شادی و نور می‌شود. زندگی پیامبر اسلام (ص) همواره الگوی بسیاری از بزرگان عالم بوده و الهام بخش بسیاری از آثار بزرگ جهان شده هست.

به همین مناسبت خبرنامه پرتال مذهبی مهر نور بخشی از سیره زندگی خاتم الانبیا حضرت محمد مصطفی (ص) را منتشر کرده که به شرح زیر هست.

احترام بزرگان

جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده ‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده ‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم هست پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»
 
نهى از بدگويى‏

ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى‏ خواهم وقتى كه پيش شما مى‏ آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منكم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم الصدر».
 
صبر و مقاومت

آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود، چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى‏ شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى ‏ريزد، قلب مى‏ سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى‏ گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم : «و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون.

سالروز ولادت خاتم الانبیا
 
تواضع

روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن كرد و او را در آن نشانيد، با او سخن می ‏گفت و بر رويش مى ‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد هست؟!

فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيكوكارتر بود.

پناه بردن به خدا

روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده‏ اش را مى ‏زد بنده در زير شكنجه مى‏ گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏ داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى‏ برم، مولايش از زدن او دست كشيد.

حضرت فرمود: به خدا پناه مى‏ برد دست بر نمى ‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى ‏برد دست بر مى ‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر هست كه پناه آورنده‏ اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى‏ كردى، چهره ‏ات با حرارت آتش جهنم مواجه مى‏ شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار».

مزاح‏

آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى‏ كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده ‏ايد؟

فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عموى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏ شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى ‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.

آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى‏ كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏ اند داخل بهشت مى‏ شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ» .

سالروز ولادت خاتم الانبیا

ساده زيستى‏

امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.

على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر هست معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏ دانم. آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى ‏خواهم، اين معامله را اقاله كن.

فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه كنيزى را ديد كه گريه مى‏ كرد، فرمود: چرا گريه مى‏ كنى؟

گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى‏ كنم كه پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.

آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى‏ گويد: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را كه خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.

سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.
 
ناگاه ديد همان كنيز در راه نشسته، گريه مى‏ كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پيش خانواده‏ ات بر نمى ‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير كرده ‏ام مى‏ ترسم مرا تنبيه كنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده ‏ات را به من نشان بده.

كنيزك در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليك السلام يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.
 
فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم كه كلام تو را بيشتر بشنويم.

حضرت فرمود: اين دختر تأخير كرده او را در اينكار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده ‏ايد، او را آزاد كرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر بركت‏ تر از اين نديده ‏ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد كرد.
 
عبادت و مناجات شب‏

عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى‏ كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه‏ اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى ‏كرد و مى‏ گفت: خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده ‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏ اى بر مگردان.

«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»

ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى ‏گريست بطورى كه رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه‏ ات چيست؟
 
گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده از او مى‏ خواهى كه بشماتت دشمن مبتلايت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى كه داده نگيرد!!!

رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى‏ كند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و كل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فكان منه ما كان».

انتهای پیام/

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما